8ماهه بودم که خبر رسید پدر در شرایط سخت طاقت نیاورده و دچار سرطان پروستات شده و چند ماه است که فلج شده و صاحبش در همان مخروبه در حال مرگ رهایش کرده و به مسافرت رفته و پدرم تنها به استقبال مرگ میرفت .
ولی باز هم صاحب مهربانم او را تنها نگذاشت و با کمک او دو تن از دوستانش پدر عزیزم را از آن مخروبه به تهران منتقل کردند و برای بهبودی او از هیچ کاری دریغ نکردند ولی سرطان تمام وجود او را گرفته بود و تنها اتفاقی که افتاد پدر با درد کمتری و در آرامش در سن 10 سالگی کنار کسانی جان داد که دوستشان داشت و دوستش داشتند
و او رفت...




و حالا مقبره او زیر سایه سار درخت سرافرازی در خیابان سئول تهران خاطرات و یادواره های شیرین او را به دوستداران متبادر میکند
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:47 توسط پوآن