زمان میگذشت و من و برادرم کنار پدر و مادر و صاحب مهربانم در آرامش کامل میزیستیم


وقتی یک ماهه بودم :

و برادرم در یک ماهگی:

و پدر که از زندگیش بسیار لذت میبرد:

که یک روز وقتی من 2 ماه از زندگیم میگذشت کسی که خود را صاحب پدر و مادرم مینامید بعد از دو سال که پدر و مادرم کنار صاحب مهربان من در ناز و نعمت زندگی میکردند به خانه ما آمد و پدر و مادر و برادرم را به جایی مخروبه برد و غمی بزرگ در دل صاحبم گذاشت
و حالا من باید جای پدرم را برایش پر میکردم که خیلی ماهرانه از پس این کار بر آمدم ...
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:50 توسط پوآن