+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:40 توسط پوآن
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:15 توسط پوآن
|
اين هم عکسهاي جديد من البته بايد ببخشيد که کيفيتشون زياد خوب نيست چون دوربينم شارژ نداشت مجبور شدم با موبايل عکس بندازم یک مورد دیگر هم عرض کنم خدمتتون که به خاطر محدودیتهای اجتماعی که به لحاظ باورهای مذهبی برای قبیله و طایفه (دیگر چه بگویم )ما قائل شده اید از امکانات ورزشی با همه علایقی که در وجود ما هست محروم شده ایم و حضور ما را در مجامع عمومی پارکها و گردشگاهها ممنوع کرده اند والبته چندان چاق هم نیستیم آنچه ملاحظه میفرمائید عضله خالص است
سخن کوتاه ...

شعرا در خصوص من گفته اند :
شیر سگی داشت که چون پو گرفت سایه خورشید بر آهو گرفت
البته ما به یابو هم میگیریم .



+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:15 توسط پوآن
|
از همه دوستان به خاطر لطفشون نسبت به بنده تشکر میکنم .چندتا عکس جدید انداختم که فردا حتما براتون میزارم و یک مورد دیگر اگر در تربیت سگهاتون مشکل داشتین میتونین دو روز بدینش دست بنده تضمینی براتون درستش میکنم
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:57 توسط پوآن
|
و عکس من در سن دو سال و چهار ماهگی

و در همین سن در حال خوردن نان بربری غذایی که به تازگی طعم دلپذیر آنرا چشیده ام.

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:17 توسط پوآن
|
من در سن 2 سالگی در حال بازی بیلیارد با صاحب عزیزم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:8 توسط پوآن
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:50 توسط پوآن
در این عکس یک سال و نیمه بودم و این کوچولو هم پانا خانمه که خیلی هم دوستش دارم

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:34 توسط پوآن
سه ماه درمان چشمهام بطول انجامید تا بهبودی کامل حاصل شد
من در سن یک سال و دو ماهگی


در این عکس من یک سال و نیمه هستم


و این آقا یکی از دوستامه که خیلی بهش علاقه دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط پوآن
من در 9 ماهگی

اینهم عکس یک سالگیم با دوستم جیپسی که چند وقتی مهمون ما بود

حدود یک سال و دو ماهم بود که پلک سوم چشمم را عمل کردم


+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:22 توسط پوآن
8ماهه بودم که خبر رسید پدر در شرایط سخت طاقت نیاورده و دچار سرطان پروستات شده و چند ماه است که فلج شده و صاحبش در همان مخروبه در حال مرگ رهایش کرده و به مسافرت رفته و پدرم تنها به استقبال مرگ میرفت .
ولی باز هم صاحب مهربانم او را تنها نگذاشت و با کمک او دو تن از دوستانش پدر عزیزم را از آن مخروبه به تهران منتقل کردند و برای بهبودی او از هیچ کاری دریغ نکردند ولی سرطان تمام وجود او را گرفته بود و تنها اتفاقی که افتاد پدر با درد کمتری و در آرامش در سن 10 سالگی کنار کسانی جان داد که دوستشان داشت و دوستش داشتند
و او رفت...




و حالا مقبره او زیر سایه سار درخت سرافرازی در خیابان سئول تهران خاطرات و یادواره های شیرین او را به دوستداران متبادر میکند
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:47 توسط پوآن
وقتی 5 ماه از زندگیم میگذشت :



و من در 6 ماهگی:


" />

" />
از بچگی علاقه زیادی به موسیقی داشتم :

و من در سن 7 ماهگی در حال آوردن ظرف غذام که علاقه زیادی بهش دارم
و 8 ماهگی

+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط پوآن
وقتی دو ماهه بودم و تازه خانواده ام را از دست داده بودم

وقتی سه ماهه بودم :

و من در چهار ماهگی :

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:26 توسط پوآن
زمان میگذشت و من و برادرم کنار پدر و مادر و صاحب مهربانم در آرامش کامل میزیستیم


وقتی یک ماهه بودم :

و برادرم در یک ماهگی:

و پدر که از زندگیش بسیار لذت میبرد:

که یک روز وقتی من 2 ماه از زندگیم میگذشت کسی که خود را صاحب پدر و مادرم مینامید بعد از دو سال که پدر و مادرم کنار صاحب مهربان من در ناز و نعمت زندگی میکردند به خانه ما آمد و پدر و مادر و برادرم را به جایی مخروبه برد و غمی بزرگ در دل صاحبم گذاشت
و حالا من باید جای پدرم را برایش پر میکردم که خیلی ماهرانه از پس این کار بر آمدم ...
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:50 توسط پوآن
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:23 توسط پوآن
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:1 توسط پوآن
پدرم رعد نام داشت که مردی بزرگ و با اصالت بود و مردانه زیست و بزرگوارانه با زندگی وداع گفت .
یادش بخیر ...
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:40 توسط پوآن